نچاق


 

آمدم.کجا بودم؟همین دور و بر ها
behesht

اينو ببين

شماره شما رو از خانووم رضوان خواستم اما به اس‌ام‌اسم جوابی نداد. لطفا شماره خودتونو برام بذارين می‌خوام باهاتون مستقيم صحبت کنم. بخاطر حرفايی که زدين هم ممنون.
www.chormangzzz

behesht

 

روز هشتم مارس روز جهانی زن را در اينترنت چندين بار دريافت تبريک کرده ام.در چنين روزی زنان عالم بر ضد همه مرد سالاری های منجر به جنگ و خون ريزی که زنان و کودکان بيگناه را گرفتار ميکند فرياد می زنند.زنانی که در تجمع اين چنين شرکت کنند يا دلشان با آنها باشد آزاديخواه ناميده می شوند.دل اين تجمع کنندگان برای همه زنان ستمديده می سوزد و فقط ميتوانند در همين حد اکتفا کنند که بگويند ما با شماييم.

همسر من به من ميگويد تو که در اينترنت مينويسی ميدانی به مردان ديگر چه پيامی ميدهی؟اين همسرم قادر نيست مرا دريابد به فريادم برسيد.اگر تو کاملا اقناع شده بودی ضرورت نمی ديدی بروی اينترنت و تقاضای کمک کنی .اينست دليل اينکه راضی نيستم راز زندگيت را بر ملا کرده بنويسی.ميگن عجب شوهر بی عرضه ای که پشم به کلاهش نيست.گفتم من نبايد خود خواه باشم من بايد احساس زنان مملکتم و دنيايم را درک کنم و به وکالت از آنان که قادر نيستند بنويسم ميگويد زهی خيال باطل.کلا او معتقد است بهترين کار آن است که تو بتوانی کسب در آمد بالا داشته باشی که مرفه زندگی کنی


behesht

 

مادر

وقتی درباره مادرا شعری می يابم قصه ای ميشنوم مطلبی درج شده را پيدا ميکنم از شادی پر در ميارم

قول ميدم هميشه برايش فرزندی خوب بمانم


behesht

 

سلام نازنين های خوب من که نوشتن را انتخاب کرديد.بياييم از علل ننوشتن هامان بگيم.گوش شنوا تا چه حد؟
آدم تا چيزی رو تجربه نکنه نميتونه در باره اش نظر بده و حتی اگر نظر هم بده ، اون نظر بقول امروزيها کارشناسانه نيست ... فقط اين رو ميخوام بگم ، تا کسی قلم به دست نگرفته باشه و مطلبی ننوشته باشه نميتونه نظر بده که نوشتن چقدر سخته ... و يک نوشته خوب چه ارزشی داره !! بخاطر همين مطلبه که يک آدم قديمی گفته : ۰۰ هيچ نوشته ای نيست که ارزش يکبار خواندن نداشته باشه ۰۰ خواستم با اين چند خط ابراز وجودی کرده ، اولين گام رو در مسير جديد برداشته باشم ... به تمام دوستانی که در اين راه از من قديمی تر هستن ، سلام ميگم و از همه اونها ميخوام که دست من رو بگيرن ...!!!
دست من گير که اين دست همان است که من
بارها از غم هجران تو بر سر زده ام

behesht

 

خيلی ناراحتم.خيلی خجالت می کشم.خيلی سخته برام سرزنش هايی که خودم دارم خودم را می کنم.
behesht

 

اونوقت ميگی بنويس.بالا نمياد که


behesht

 


behesht

 

نوشتنم.نه اينکه مطمئن باشم آنچه مينويسم ارزش نوشتن را داره ها.
نه اينکه فکر کنيد برای خواننده نوشته هام ارزشی قائل نباشم ها.
فقط يه جورايی معتقدم ما بايد از بيان خويش ابايی نداشته باشيم.
ميدونم تو دنيا پر از آدماست که (ناز کم کن که درين باغ بسی چون تو شکفت) از من بهترند و ديدنی تر و دوست داشتنی تر و جالب تر.ولی ميگم حالا که کسی قدم رنجه کرد تا به تماشايت بيايد چيزی بگو به کارش آيد.نه اينکه فکر کنيد خودمان بايد تبليغ خويش کنيم ها.ولی گويند مرغ ها با گذاشتن تخم در لانه همه را به تماشا فرا ميخوانند اعتماد به نفس تو از آن مرغ کمتر است؟
نمی گويم تا کسی نداند چه می کشم.البته که وقتی می گويم حالم بهتر می شود.ولی وحشت دارم بگويم مظلوم نمايی شده باشد.از بس بازدارنده ها در اطراف مان زياد است.از بچگی از زبان من شکايت شده.تحملم را از دست داده ام .يادش به خير مادر بزرگم که ميگفت حرف تا در دهان توست طلاست مضمضه کن آنگاه بگو مباد مفرغ شود.ارزش تو به آنچه است که ميگويی نگو.بی مبادلاتی نکن.اين روزها حالم خوب نيست.تابستان گذشت.پسرک کوچک من سفر نرفت.پدرش بايد به او بيشتر اهميت دهد.بايد بداند او نيازمند حضورش است.اين روزا غمگين عصبانی بی حوصله هستم.احساس ميکنم روز های آفتابی رفته اند و شب های تار /آمده اند.اين روزا با احساس خودم دارم همه اطرافيانم را داغون می کنم.اين روزا نه اضظزابی ندارم نه دلهره ايی گويا سکون و سکوت مرا رنج ميدهد.ميخواهم مرخصی بگيرم و کنار دريا بروم.ميخواهم تنها باشم.نگران وحيد کوچولوی ناز و صبور خودم هستم.وحيد مثل گل ميمونه.البته من اينجور فکر می کنم.برگ گل من کوچولوی ناز من وحيد جان تو را چه شده هيچ گلايه و شکايتی از زندگی نداری.پدرش واسش دوچرخه قشنگی خريده از همونا که خيلی دوست داشت داشته باشد.مطمئنم ناراحت نيست.قرار شده امروز برايش از شادی هايی که در تمام طول تابستان داشته بنويسم .خدا را سپاس که به من نوشتن آموخت خدا را سپاس که مرا با کيبورد نوشتن آموخت.خدا را سپاس که فرزندم حامد را به سلامت از سفر بازگردانيد.من چه بگويم از الطاف بيکرانه ای که خداوند در حقم روا داشت چچچچچچچچچه نيکو سالهايی را در کنار اعضاء پنهان اينترنت گذرانديم.وای خدای من الهه بلوچستانی را ديدم گفت که عروس شده همسرش اينترن است راستی چه اقبال بلندی دارد اين دختر چه خوب آدم دخترش پرستاری قبول بشه احتمال ازدواجش با پسری که پزشکی خوانده فراهم می شود شانس بزرگيست.نيست؟خدا را سپاس که او را ديدم.زهرا دوستم را نيز ديدم گفت که با دختر دندان پزشک و شوهر پزشک او با هم رفته اند چادگان .و خاله شون را هم همراه برده اند و خوش گذشته.خدا را سپاس.امروز صبح زود رفتم نان خريدم .خودم به تنهاايی صبحانه خوردم و چه چای خوشمزه خوش طعم و خوش رنگ و بويی!به به چه مزه داد.شير موز برای حسين و پسرم درست کردم.دستم درد نکند اينا خوشبختی های امروز منه.وقتی آمدم دانشگاه هم که خيلی خوب بود طفلکی کارگر دانشکده تو تاکسی بود و پول کرايه منو حساب کرد .بعد که آمدم دانشکده خبر خوب اولين اينکه ويولت و جوتی هم به وبلاگ من سر زده اند.عالی بود.بعد هم که شنيدم برايم حکم جديد زده شده و بن های جيره غير نقدی دادند مون.خوشحالم نميدانم امروز خوشحالم يا غمگين.مرا چه شده؟چه حالی دارم؟شما بگوييد مرا چه شده بلغور نوشته هامو داريد ميخونيد.از صبح بی هدف تو اينترنت پلکيده ام ميخواهم برای حامد پسرم موبايل بخرم ولی چرا يادم نره چهارمين روز مهر ماه بايد در جشن ايثارگران تهران شرکت کنم .نه من از همه جشن ها کناره گيری کرده ام.فکر ميکنم حق من نيست آنجا باشم ممکن است حق رزمندگان را لگد مال کرده باشم.قالبی شده ام.مرا دريابيد

behesht

 

سلام.من مدتها پيش اينجا مينوشتم.جای خوبی بود.فقط در ظاهر کردن مطلب من ترديد نشان ميداد.من کمی رنجيده خاطر شدم.آخه من عجولم.گذاشتم و رفتم.ولی هنوز خودم را متعلق به اينجا ميدانم.آرشيوم را دوست دارم.منو حذف کنيد حالم بد ميشه
behesht

 

از من تعريف کرده.احتمال ميدم از من بدش نيامده باشه.بهش شماره تلفنم را ميدم.ولی بازم زنگ نمی زنه .خودم شماره خونه اش را می گيرم.ساعت نه صبحه.ميگم نکنه خواب باشه.گوشی را ور ميداره.خودم را معرفی می کنم.ذوق زده ميشه.از آسمون و ريسمون ميگم و اون گوش ميکنه.راجع به وبلاگش و دوستان مشترک.نگاه به ساعتم ميکنم.هفتاد دقيقه است دارم باهاش حرف می زنم.از گفتن با من سير نميشه.ولی من ميگم ديگه بسه.بقيه اش واسه بعد.ولی هنوز بعد از يک ماه يه زنگ هم نزده


behesht

 

يكشنبه 23 اسفند 1383


سلام.پری همکلاس دوران دبيرستانمه.همه سه سال آخر او نيمکت جلويی من نشسته بوده.با برادر شوهر خواهرش ازدواج کرده.مرد خوش تیپ و خوش قد و بالا ولی يه معلم ساده بوده.خودش هم معلم بوده سه تا بچه داره دختر اولش ليسانس کامپيوتر از دانشگاه آزاده و براش خواستگار اومده.تو جلسه اوليا و مربيان مدرسه پسر کوچولوم فهميدم پسرش همکلاس پسرمه.و دوباره با هم ديگه رفت و آمد را شروع کرديم.همين الن زنگ زده ميگه : به دادم برس پسره خواستگار دخترم بيست و هفت ساله فوق ليسانسه ولی به بلند بالايی همسرم نيست .بر و روش مثل باباهه نيست دخترم مردده.گفتم به دخترت بگو کچليش کم آوازش.بابات به همين قد و بالاش نازيد که ضرورت نديد ادامه تحصيل دهد وگرنه من هم الان يه شوهر ليسانس داشتم نه يه شوهر دیپلمه و خوش تیپ.ميگم به دخترت از قول من تبريک بگو که يک پسر فوق ليسانس بيست و هفت ساله آمده خواستگاريش.ميگه باور ميکنی چه حالی ام؟ميگم باور ميکنم با وجوديکه من دختر دم بخت ندارم.صحبت از قبول مسئوليتی بزرگ هست.تو داری دختری را که با هزاران اميد و آرزو بزرگ کردی به دست پسری می سپاری که جز ميزان تحصيلاتش و شغلش ازش هيچ نمی دونی تيری در تاريکی انداختن است.ميگه قيافه دخترم از پسره سره.ميگم دوماد بايد زشت باشه کچل و بد اخلاق.اين حرفا چيه مميزنی؟زيبايی فقط يکی از لنگر های کشتی زندگيست.ميگه می ترسم دخترم بعد ها غصه بخوره.ميگم خب اگر تو زندگی خوب رفتار کنه هيچ غصه نخواهد خورد.آدما به ظاهر همديگه عادت ميکنن.و اونوقته که در پس چهره ديو قلب رئوف و مهربون و سيرت نيکو را می بينن.البته باز بذار خود دختر تصميم بگيره و تو هيچ نظر نده مبادا تبليغات تو کار دست دخترت دهد دختر بيست و پنج ساله سنی نداره هنوز که بخوای از خونه ات دکش کنی.حالا حالا ها تو آستين روزگار داماد تحصيل کرده هست تا برای دخترت بياد خواستگاری.ای بسا زيبا رو هم باشه.ميگه کجای دانشگاه بيام تحقيق؟گفتم ممکن نيست موفق بشی تو دانشگاه يه تحقيق درست و حسابی بکنی ولی اگر گذرش به کميته انضباطی دانشگاه افتاده باشه شايد بتونی موارد زشتکاری ازش در بياری ولی من به تو اطمينان ميدم پسريکه موفق شده در سن بيست و هفت سالگی نه تنها فوق ليسانس شو بگيره که يک سال هم حق التدريس تو دانشگاه درس بده فرصت رفتار های غلط نداشته.ميگه چه مواردی از داماد را بايد سوآل کنم؟ميگم بايد ببينی شامه دخترت چقدر تيزه و چه سوآلاتی برايش مطرحه؟ميگم ببين پری جون،ممکنه يه پسری چندان چنگی هم به دل نزنه ولی وقتی اومد تو خونه تون و رفتار خوب پدر با شما و دخترش را ديد عوض بشه.نگرانی داره منفجرش ميکنه.پشت سر هم سوآل ميکنه من هم بدون فکر جوابشو ميدم.خدا به خير بگذرونه .هی يکی می زنم به ميخ يکی می زنم به نعل.هم ميگن نگران نباش به نظر عالی می رسه .هم ميگم مواظب باش وسواس بيماری هست که در تحصيل کرده تر ها ميتونه پيدا بشه.هم ميخوام دلداريش دهم هم خودم در ترديدم که اگر خوب از آب در نياد من هم در نقش يک مشاور مسئولم.خلاصه آخر الامر شمار تلفن های خودم و فاميل دور و بر را بهش ميدم تا هيچ احساس نگرانی نداشته باشه و منو هر جا هستم گير بياره و بگه حالا در تب و تابم چه کنم.ولی دختر شوهر دادن واقعا سخته؟مامانا واقعا نگرانند؟بايد نگران باشند؟داماد درس خون ها بهتر ترند؟ميشه آدما را بر اساس تعاريفی که از شون ميشه قابل اطمينان دونست؟شما دختر نداريد که شوهرش داده باشيد؟شما در صدد ازدواج با دختری نيستيد؟شما خودتان دختری نبوديد که وقتی ازدواج کرديد مادرتان مضطرب باشد؟
مادرا بعد از اينکه اعتماد کردند و دخترشان را به همسری مردی در آوردند با مشاهده اولين رفتار ناسازگارانه بر پشت دست خود از ندامت می زنند که لعنت بر من باد دخترم ناشی بود اين من بودم که می بايستی هشيارانه تر بر خورد می کردم.خدا اون روز را نياره که ......
من اگر دختری می داشتم به سن و سال دختر پری و اين چنين خواستگاری برايش می آمد فوری بهش شوهر می دادم.به دامادم ميگفتم عليرغم اينکه به دليل موفقيت تحصيلی ات برايم خيلی عزيزی و تو را غنيمتی می دانم که خداوند به خانواده ام ارزانی داشته وليکن به محض مشاهده کوچکترين ناسازگاری دخترم را ازت پس می گيرم و اگر از آسمون به زمين و از زمين به آسمون بری ديگه بهت پس نمی دم.مگر اينکه قاپ دخترمو بدزدی و توجيهش کنی که با تو خوشبخته اونوقت تموم مدت عمر خودم را تف و لعنت می کنم که پسنديدمت و از پس دانه ها(ظاهر موجهت)دام را نديدم.بعد بهش ميگم دخترم را اول به خدا بعد به تو می سپارم.

+ نوشته شده توسط بهشت در ساعت 12:18pm



behesht

 

تازگی نميتونم پيام ارسال کنم چرا؟؟؟؟؟؟//


behesht

 

سلامباز هم اومدم اينجاشرمنده که مدتی غايب کردم.آخه ميدونيد؟اينجا کمی مشکل تر هست ارسال مطالبی که ميخوام


behesht

 

غده هيپوفيز به عنوان كنترل كننده غدد جنسی.
غدد جنسی در انسان از زمان بلوغ جسمانی فعاليت خود را آغاز ميكند .انسان ها تاقبل از فعاليت اين غدد دارای مناسبات شبه بهشت هستند. رفتار های عاشقانه در انسان متفاوت از حيوانات است و آن به دليل وجود تمدن بشری تاريخ و اخلاق است.اگر همانند پسر جنگل ما هم در جنگل بزرگ شده بوديم و از شير گرگ ماده تغذيه شده بوديم هرگز نمی آموختيم برای جذب جنس مخالف خود شعر بخوانيم و قطعات ادبی پر سوز و گداز از بر كنيم.فرويد ميگويد توانايی شاعر شدن همانا نشات گرفته از نياز جنسی پالايش يافته است.وقتی منع اخلاقی برای بيان نياز جنسی وجود داشته باشد نيرو و انرژی موجود در انسان تصعيد می يابد خالص می شود و زيباترين غزليات متولد می شوند


behesht

 

رسم جوان مردی نميدونم به اين فضا پشت کنم


مدتی شد که برای تخليه بار هيجانی کمکم نمود.دوستانی را درين فضا ملاقات کردم که دوست داشتنی بودند. وقتی اين بلاگم درست شدhttp://www.nochagh.blogsky.com


به اون برگشتم و فراموش کردم تنهايی و دوری اون بلاگم را اينجا برايم هموار کرد.


اگر فرصت نميکنم ديگه اينجا بيام چون با نام رضوان http://www.bahs2bahs.com/


اينجا هم می نويسم.


واين در حاليست که چندان فرصت هم ندارم.و بارها مورد سوآل قرار می گيرم


 


 


behesht

 

شهادت امام رضا تسليت


behesht

بازهم

من مدتی بود اين خونه را خالی رها کرده بودم ولی

دوباره بلاگ اسکای......

و من بازگشتم که اينجا بنويسم

خدا میدونه کمی سخته


behesht

 

سلام.مدتيه ازين پناهگاه روز های تنهايی دور شدم.بی معرفتيه.چون روزهايی به من پناه داد که باگ اسکای را از من گرفته بودن.از همه شما دوستانی که درينجا ملاقاتم کرديد ممنونم.هنوز هم سری می زنيد.جمعه خوبی بود.با خانواده داداش کوچولو گذراندمش. جای شما خالی.چقدر صفا و صميميت.


behesht

عجيب غريب

بعضی را ميبينم بی اعتنا به عالم بيرون سر در لاک خود به خوشی های دون دل خوش اند.بعضی را می بينم خود را فراموش کرده در آرزو های بلند غرق.بعضی را می بينم حول محور خويش در گردش اند و بعضی با تمسک به بذله گويی سعی در فراوشی آنچه نمی پسندند.يکی را می بينم بی هدف شلنگ و تخته اندازان طی طريق می کند و آن ديگری را که هدفمند رفتار کردن رهايش نمی کند .به راستی بايد چگونه بود؟به نظر شما فرقی هم می کند؟گذران لحظات بايد به چه شکل باشد؟به نرمی و آسانی يا به سختی و تعمق ؟من در کجا قرار دارم.لحظاتی را می بينم که همه بلا تکليف اند.سکوت حکمفرما شده و گويا از زمان انتظار دارند حلال همه چيز باشد.
behesht